حكيم ابوالقاسم فردوسى
77
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خشم گرفت مهراب بر سيندخت چون مهراب از راهى شدن سام به قصد گرفتن و ويران كردن كشور او آگاه شد سخت غمين و دردمند گشت . از سرِ خشم همسرش سيندخت را پيش خواند و گفت اكنون چارهگرى جز اين ندانم كه تو و رودابه را بكشم باشد كه خشم سپهبد سام فرو نشيند و از خراب كردن كشور من چشم بپوشد . سيندخت بانويى هوشمند ، فزاينده راى ، و آخر انديش بود . چون شوهرش را خشمگين ديد خندان خندان پيش او رفت ، و به شيرين زبانى و گشادهرويى گفت : از من سخنى بشنو اگر پسندت نيامد و بر دلت ننشست هر چه خواهى بكن . چنين خويشتن را رنجه مدار ، تو خود مىدانى كه خورشيد هميشه زير ابر پنهان نمىماند و هر شب تار را روزى روشن در پى است . ترا خواسته فراوان است و خوب مىدانى كه بسيار بلاها را با افشاندن زر مىتوان از سر دور كرد . مهراب گفت : اين سخنان را بگذار و راه چاره بنماى و گرنه كشته شدن را آماده باش . سيندخت گفت : اگر شهريار كليد گنج خويش به من سپارد ، و اجازه دهد كه برخى از آن برگيرم دفع بلا مىكنم . به تن خويش نزديك سام مىروم ، آنچه سزا و رواست مىگويم ، و او را بر سر مهر مىآورم . به دو گفت مهراب بستان كليد * غم گنج هرگز نبايد كشيد پرستنده و اسب و تخت و كلاه * بياراى و با خويشتن بر به راه سيندخت گفت پيمان ببند كه چون من به چارهجويى نزد سام روم تو به رودابه گزند نرسانى من بر جان خويشتن نمىهراسم همه درد و اندوهم به خاطر سلامت جان اوست . مهراب پيمان سپرد و سوگند ياد كرد . آنگاه سيندخت تن خويش را به ديبا و زر آراست ، و براى نثار